امام كاظم عليه السلام فرمود: خدا در زمين بندگانى دارد كه براى رفع نيازهاى مردم مى كوشند؛ اينان در روز قيامت در امان هستند.//// الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 197.
 


  چاپ        ارسال به دوست

سلسله خاطرات حجت الاسلام و المسلمین قرائتی

چنان شما را بخندانم كه نتوانيد لب ‏هاى خود را جمع كنيد!

اين آخوندها ما را به راهپيمايى دعوت مى ‏كنند امّا خودشان از ماشين پياده نمى ‏شوند!. ماشين را پارك كرديم و پياده با مردم همراه شديم. شخصى گفت: آقاى قرائتى....

قسمت دیگری از سلسله خاطرات حجت الاسلام والمسلمین قرائتی منتشر می گردد.

 

 

 

من شرم كردم كه تماشاچى باشم

توفيقى بود چند عاشورا كربلا بودم. روز عاشورا مردم كربلا عزادارى را زود تمام كرده و به استقبال هيئت طويريج  مى ‏روند.

من علماى زيادى را ديدم كه پابرهنه در اين هيئت شركت كرده و به سر و سينه مى ‏زدند؛ از جمله شهيد محراب آيت ‏اللّه مدنى. از ايشان پرسيدم: راز اين قصه چيست؟. گفتند: سيدبحرالعلوم كه از علماى بزرگ نجف بود، براى زيارت به كربلا آمده بودند. در مسير راه حرم، به تماشاى هيئت عزاداراى طويريج مى ‏ايستد. ناگهان مردم مى ‏بينند سيد بحرالعلوم عبا و عمّامه را به كنارى گذارده و به داخل جمعيّت رفته و ياحسين! ياحسين مى ‏كند.

طلبه ‏ها مى ‏روند آقا را از داخل جمعيّت نجات دهند تا زير دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى ‏دهند. بعد از عزادارى مى ‏بينند سيد در آستانه غش كردن است، علّت اين حركت را مى ‏پرسند؟. سيد مى‏گويند: همين كه مشغول تماشاى هيئت بودم، حضرت مهدى عليه السلام را ديدم كه با پاى برهنه و سرِ بدون عمامه، در ميان عزاداران به سر و سينه مى ‏زند؛ من شرم كردم كه تماشاچى باشم.

 

امامت تو با طلا مخلوط است!!.

پس از اينكه كتاب امامت را تأليف كردم، به حرم امام رضا عليه السلام رفتم و از امام خواستم تا مزد و پاداش مرا بدهد. وقتى كه از حرم بيرون مى ‏آمدم، درهاى طلايى را بوسيدم امّا درهاى چوبى را حال نداشتم،‏ ببوسم. به خود گفتم: كتاب امامت نوشتى، امّا امامت تو با طلا مخلوط است!!.

 

دخترخالۀ قلابی قرائتى‏!

از قم به طرف تهران حركت مى‏كرديم كه نزديك پليس راه، وقت اذان و نماز شد، گفتيم: با بچه ‏هاى پاسگاه نماز را بخوانيم و بعد وارد شهر شويم. همزمان با رسيدن ما به پليس راه و در حين بازديد از مسافران اتوبوسى، به خانمى مشكوك مى ‏شوند، مشخصات او را جويا مى ‏شوند، او خودش را به عنوان دخترخاله آقاى قرائتى معرّفى مى ‏كند. امّا از شانس بد او، ما از راه مى‏رسيم. دروغگو رسوا شد و اظهار شرمندگى و پشيمانى كرد.

 

پیاده راه رفتنِ قرائتى هم حُقّه ‏بازیه!

بعد از انقلاب در روزگار ترورها و ناامنى و در يك روزِ راهپيمايى، با ماشين به راهپيمايى رفتيم. در راه ديدم مردم نگاه مى ‏كنند. يكى گفت: اين آخوندها ما را به راهپيمايى دعوت مى ‏كنند امّا خودشان از ماشين پياده نمى ‏شوند!.

ماشين را پارك كرديم و پياده با مردم همراه شديم. شخصى گفت: آقاى قرائتى غيبت شما را كردم، گفتم: اين قرائتى هم حقّه ‏بازه، پياده راه مى ‏رود تا بگويد من آخوند خوبى هستم!!.

 

نگاه به مزار شهدا، اثرش از سخنرانى من بيشتر است

از من دعوت شد در بهشت ‏زهرا براى بزرگداشت شهدا سخنرانى كنم. گفتم: نگاه به مزار شهدا، اثرش از سخنرانى من بيشتر است.

 

سلام شهرتی ثواب ندارد!

شخصى از جلوى من گذشت و سلام كرد، من جواب سلام او را دادم. وقتى از كنار من گذشت از كسى پرسيد: اين همان آقاى قرائتىِ تلويزيون نيست؟. دوستش گفت: چرا. برگشت و اين دفعه محكم گفت: سلام عليكم.

گفتم: سلام اوّلى ثواب داشت؛ ولی سلام دوّم به خاطر اين بود كه من در تلويزيون هستم و به خاطر شهرت من بود.

 

چنان شما را بخندانم كه نتوانيد لب ‏هاى خود را جمع كنيد!

خداوند شهيد مطهرى را رحمت كند. چون مرا مى‏شناخت و برنامه ‏هاى مرا ديده بود، مرا به صدا و سيما فرستاد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم. وی گفت: تلويزيون جاى آخوند نيست؛ اينجا بازى نيست؛ مسئله هنر است.

گفتم: احتمال نمى ‏دهى كه من معلّمِ هنرمندى باشم؟

دستور داد مرا به اتاقى بردند كه عدّه ‏اى از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست؟.

گفتم: من يك معلّم هستم و مى ‏خواهم درس بدهم. از اين لحظه تا دو ساعت مى‏ توانم با حرفِ حقّ شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب ‏هاى خود را جمع كنيد. ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادى را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد.

 

وقتی که نقاط ضعف و قوّت خود را مى‏ فهمم!

شخصى از من پرسيد: آقاى قرائتى! آيا خودت هم از تلويزيون برنامه خودت را مى ‏بينى؟. گفتم: بله، خوب هم گوش مى ‏كنم. چون در آن وقت است كه نقاط ضعف و قوّت خود را مى‏ فهمم.

 

غصه ای که از بُخل فرهنگى‏ او خوردم!

منزل يكى از دوستان مهمان بودم. يادداشت ‏هاى او را مطالعه كردم. مطالب خوبى داشت. از او خواستم از نوشته‏ هايش استفاده كنم و در تلويزيون بگويم. گفت: نمى ‏دهم. هرچه اصرار كردم گفت: راضى نيستم بنويسى. دفتر را پس دادم و از اين بُخل فرهنگى غصه خوردم.


١٧:٠٦ - يکشنبه ١٤ آذر ١٣٩٥    /    عدد : ٦٥٤١٤    /    تعداد نمایش : ١٩٥


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید: